از دانشگاه گرسنه و له برگشتم خونه که مادرم گفت غذا قورمه سبزی از نهار مونده خواستی بخور.منم با ذوق رفتم گرمش کردم با یه پیاله ماست نشستم به خوردن.خواهرم از خواب بیدار شد و زل زد به غذا.گفتم میخوای برو قاشق بیار باهم بخوریم
آقا این شروع کرد به خوردن،هنوز دوتا قاشق دهنش نذاشته بود که یه سرفه ی وحشتناک کرد و هرچی غذا تو دهنش بود به ضخامت یه سانت ریخت رو برنج و خورشت و ماست! انقدری سرفش شدید بود که حتی میتونم بگم از دماغشم بیرون ریخت!
خو خواهر من بهم بگی نخور راحت تری که! من سگ میخورم ولی دیگه اون غذارو نمیخورم!
خواهره من دارم!؟
سرفه نمیکنه که فینیشین میزنه!!