انفجار مهیب....
آقا پارسال زمانی که گودزیلامون دو سال و نیمش بود برده بودیمش مطب دکتر و منتظر بودیم نوبتمون بشه
از قضا گودزیلای مذکور باد تو دلش پیچ خورده بود انگاری ، هر دقیقه ای یکی دو تا صدای مهیب از خودش صادر میکرد
از اونجایی که اولش تو بغل خودم بود حالا ملت دارن به من بدبخت زیر چشمی نگاه میکنن و میخندن
خلاصه گفتم بابایی برو پیش مامان (که حداقل ما تبرئه بشیم) اینم نرفت
خنده ها داشت بیشتر میشد یهویی گفتم بابایی بر خانوم منشی بستنی داره میخواد بهت بده
اینم رفت گیر داد به منشی بستنی بگیره ازش چشمتون روز بد نبینه یه صدا ازش دراومد در حد انفجار هسته ای هیروشیما
مطب رفت تو هوا
نامردا فهمیدن کار من نبوده کار این گودزیلامونه
منشی گودزیلای ما رو بعنوان بیمار اورژانسی فرستاد پیش دکتر
ولی دهنمون سرویس شد تو بازار![]()
بر افکار بد لعنت
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۲ ساعت 17:16 توسط vahid
|
سلام دوستان گلم....خوش آمدید