دیشـب آمـاده شــده بودیـم،بریـم خونـه مادربزرگــــم اینـا...
دَم رفتــــن تلفـن "خـونـه" زنگ خـورد خواهــــرم گوشیو برداشتـ ، "مـادر نامـزد داداشـم بـود"،
گفـت میخـواستیـــــم بیایـم خونتـون،خـواهـرم دیـد دَم رفتنیـــــم،گفـت ولـی مـا خونـه نیستیـــم،خونـه مـادر بزرگـم اینایــــم:|

ینـی دیـگه الان کـار از خورشیـــــد خـامــوش کردنــو،حملـه ی اَتمی گذشتــــــــه:|
اینـــا اُون دنیـــا رو هــم خــراب میکنــــن:|