خونه نیستیم....
دیشـب آمـاده شــده بودیـم،بریـم خونـه مادربزرگــــم اینـا...
دَم رفتــــن تلفـن "خـونـه" زنگ خـورد خواهــــرم گوشیو برداشتـ ، "مـادر نامـزد داداشـم بـود"،
گفـت میخـواستیـــــم بیایـم خونتـون،خـواهـرم دیـد دَم رفتنیـــــم،گفـت ولـی مـا خونـه نیستیـــم،خونـه مـادر بزرگـم اینایــــم:|
ینـی دیـگه الان کـار از خورشیـــــد خـامــوش کردنــو،حملـه ی اَتمی گذشتــــــــه:|
اینـــا اُون دنیـــا رو هــم خــراب میکنــــن:|
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۲ ساعت 21:2 توسط vahid
|
سلام دوستان گلم....خوش آمدید